|
دوست دارم همیشه آخرین بوسه و همیشه یه جای امن و همیشه بتونیم دوست دارم توی احساسات پرواز کنم میخوام بدونی همیشه کنارتم دلم واست تنگ شده.... یه لحظه آغوش تورو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم هیچی دستای گرم تو نمیشه دوست دارم
خواهد آمد شب شراب و هوس داغي بوسه ها و حرم نفس يک نگاه پر از اميد و هنوز شب آغوش ما و کنج قفس
آغوش تو گناه نيست من در آغوش تو آرامش يافته ام كه هيچ گناهي با آرامش مانوس نيست آغوش تو گناه نيست من در آغوش تو امنيت را احساس كرده ام كه در هيچ گناهي امنيت محسوس نيست آغوش تو گناه نيست من در آغوش تو تمام زيبايي را لمس كرده ام كه در هيچ گناهي زيبايي ملموس نيست پس امانم بده كه تا ابد در دل اين زيبايي آرامش يابم
اي معشوقه ناديده من؛دفترم را باز کردم تا بنويسم
من شدم عاشق و شيدا تو چطور؟ فارغ از تموم دنيا تو چطور؟
حقیقت همیشه زیباتر از واقعیت نیست پس زیبا باش و به این نیندیش که پایان زیبایی پوسیدگی ست .
مصراع نخست: من تو را می بوسم در مصرع بعد هم تو را می بوسم ایراد ندارد !به کسی چه!اصلن شعر خودم است من تو را می بوسم! بی دغدغه همچنان تو را می بوسم بی بوسه عزیز!در خودم می پوسم آنقدر به بوسه ی تو معتادم که یک قافیه در میان تو را می بوسم دل می شود از تو قرص با یک بوسه احوال مرا بپرس با یک بوسه لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه
لبت را می نویسم تا حرفم را باور کنی آسمان از ارتفاع تو چکیده است عمیق که می شوی طعم چاه در زیر پوست تنت جاری می شود و هیچ چرایی درون چشمت نمی چرد من که آن گاهیت را به لمسم آموخته ام در شنای لحظه هایت به آب می زنم تا نفست را کبوتری تشنه می نوشد روشنم کن که در عطشت تاریک شوم این از آن اعماقی نیست که طعم تو را به آب دهد طعمت را می نویسم حتا اگر از زبانت بیفتم رها در ارتفاعم می کنی تا سقوطم را از کینه ات بچشی من آنقدرها دشوار نیستم که نفرتت بزرگم کرده کافی ست لمسم کنی تا پوستم را در شدت نیازت بشویی با چشم لامسه ات احساس می شوم و با گوش مشتاق پوستت شنیده....
کسی را یافته ام که گمشدنم را بارها جشن گرفته بود کسی که بی سایه ترین مرده را به آذین کشیده تا زنده ها بی سایه نپوسند .
لبم شو تا نامت شوم سهمی از تابش بسترت را به گلدان کور می گویی بوسه ات در خلصه ام رخنه می کند و من آنقدر دور می شوم که از دست خودم می رهم جنایت به پای دشنه بوسه می زند و برگ تیزی تمام دشنه های برهنه را سبز می کند من در انتهای بوسه اش چروکیده می شوم و خلوصم را به رخنه ای وا می نهم که سهمی از تمام گلدانها را به بستر می برد .
باور کن دست خودم نیست این خاصیت توست که چشم کاغذیم را همیشه خیس می کنی
شب پرواز ناممکن شب در پیله جان دادن شب در خود فرو مردن شب از اوج افتادن منو تدفین پی در پی منو این مرگ مادرزاد در این بن بست آدم کش ترانه از نفس افتاد
کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش سکوت شکست نيست سکوت مادر فريادهاست. و سکوت رنگ معصوميت هاست
ترانه ای باش میان این سكوت تنگ و تاریك . . . در آغوشم بگیر میان این تگرگ غصه ها . . . من خسته ام . . . دلم برای چشمانت تنگ میشود . . . كه بیایی با كوله باری از ترانه . . . كه صر پاره كنی لحظه های درد آلودم را . . . بیا كه فرصتی نمانده . . . من برای داشتن لحظه ای از تو تمام داشته ام داده ام . . . بیا كه فرصتی نمانده
لبریزم از تگرگ ، برف ،باران ،زمستان توچون ماهی به ماهم آویخته ای بغض بارش بی بهار بی آشیانه بی سکوت خسته ام... گل از گلم پژمرد و تا شمارش امروز میشود چقدر انتظار تو
دستم دوست دارد که بگیرد دست دوست
دستانم را بگیر و از نمناکترین هوای عشق عبور کن اشعار خیسم به تماشایت خواهند نشست و سرنوشتم به گامهایت گره خواهد خورد
وقتی که می بینمت پرنده ای در گلویم آواز می خواند اسبی در سرم شیهه می کشد و باران و باران و باران
یکی یکی پله ها را بالا می آیم اولی دوستت دارم دومی دوستت دارم سومی دوستت دارم در را که باز می کنم اما... حالا سالهاست دسته گلی در گلویم گیر کرده است (جلیل صفر بیگی)
شهر هرت شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب! شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن! شهر هرت جايي است که همه بدهستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه! شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟ شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند! شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند! شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر!! شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم زلزله زده چند چادر برپا کرد! شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند.. شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف !! شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه.. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند!! شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن ! شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري! شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام! شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه! شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه ! شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي! شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار! شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي! شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....!! شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه!! شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن!! شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..! شهر هرت جايي است که .......این شهر به نظرتون آشنا نیست؟!...
جغرافیای قلبم را می شناسم تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم.... اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار! این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم! در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد… در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!... سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند. این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم! هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟ |
About![]()
در شیان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام Archivesبهمن 1387دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Links
***دوست دارم(محسن)*** |